أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
43
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) أبى اميّه ملحق شد . لشكر زياد و مهاجر و مسلمانان از مقدم عكرمه خوشحال شدند و شادمانى كردند و جهان بر چشم مخالفان تنگ و تار شد . أشعث بن قيس لشكر را دل مىداد و [ مىگفت ] : از انبوهى اين لشكر غمناك مباشيد و سينهء خويشتن به ناخن اندوه مخراشيد . شير را از بسيارى گوسفندان چه غم و پلنگ را از انبوهى شغالان چه همّ . [ 97 ] در اين حالت عكرمه فرمود كه لشكريان او حملهاى مردانه آرند و صف مخالفان را از جاى بردارند . لشكر عكرمه به يكباره اسب انداختند و تا علم أشعث بتاختند . مخالفان پيل صولت را رو به انگاشته و صف ايشان را از جاى برداشتند . أشعث با لشكر پاى محكم افشردند و بدان حمله مقام به دشمن نسپردند . گرد و غبار چنان برخاست كه گويى قيامت در جهان پديدار آمد . خلق بسيار در آن دار و گير هلاك شدند . اين جنگ از چاشت تا وقت نماز ديگر بود . چون موكب شاه مشرق به حدّ مغرب رسيد عكرمه و زياد لشكر را منادى كردند و استظهار مىدادند كه : اى ياران ، دشمنان مقهور و مخذول گشتهاند و اكثر ايشان مجروح و خسته شده . يك حمله بر خود قرار دهيد و تيغها بر دوش نهيد . باشد كه كارى از پيش رود . و لشكر عكرمه و زياد به يكبارگى حمله كردند و دمار از آن فجّار برآوردند . بر عقب دشمنان مىتاختند تا ايشان را در حصار انداختند . پس ، در حوالى حصار فرود آمده لشكرگاه زدند و از اطراف و جوانب محكم فرو گرفتند . چون كار بر آن قوم دشوار شد أشعث گفت : اى پسران عمّ و اى ياران شادى و غم ، تدبير اين مهمّ دشوار چيست و رأى در اين كار صعب چه ؟ همگنان به اتّفاق گفتند : مرا مردن ايدون به ننگ و به نام * به از زيستن دشمنان شاد كام خاطر جمع دار كه تا جان در تن و رمقى در بدن داريم از متابعت تو چاره نداريم و تو را تنها نگذاريم . پس ، ياران و دوستان كه از او رنجش خاطر يافته و از او برگشته بودند چون حال [ 98 ] أشعث را بدان دشوارى يافتند جملگى به سوى او بشتافتند و او را استظهار داده
--> [ ( 97 ) ] ب . چ : غم . [ ( 98 ) ] ت : حالى .